مگر می شود تو را دوست نداشت؟!

مگر می شود تو را دوست نداشت ؟!

 

مگر می شود سرما را دوست نداشت؟! … وقتی که یاد گرم ترین لبخندهای تو در پاییز، سرمایش را دلپذیرترین سرمای دنیا می کند …

مگر می شود سقوط را دوست نداشت؟! … وقتی برگی باشم که زیر پاهای تو طلایی بودن را فراموش کنم و به امید اینکه صدای خش خشِ جان کندنم گوش هایت را نوازش کند ، سقوط کنم …

مگر می شود سیگار را دوست نداشت ؟! … وقتی دودش ، مهِ صبحگاهیِ با تو بودن را یاد آور می شود …

مگر می شود خیسِ باران شدن را دوست نداشت ؟! وقتی قطره به قطره باریدنش، با فکر کردن به تو خاطره ساز می شود …

مگر می شود تقدیر را دوست نداشت ؟! که با تمام تلخیش ، به تو گره کور خورده است …

مگر می شود قهوه ی تلخ را دوست نداشت ؟! وقتی با سردرد هایی با طعم تو ، عجین می شود …

مگر می شود تنهایی را دوست نداشت ؟! مگر می شود پاییز را ، سقوط را ، گریه را …

مگر می شود تو را دوست نداشت ؟! …

 

 

اسماعیل سلیمی

می‌خواهید دیدگاهتان را بیان کنید؟